تبليغاتX
وبلاگ ز مثل زندگی نه زنده موندن

در مورد نحوه زندگیه منو امثال من

همیشه به یاد فداکاریاتم

مامان خوبم خیلی دوست دارم واقعن لایق بهشتی نازنینم

بعد از بابا تو هم تکیه گاهی هم امیدم.

 دوستت دارم وهمیشه با یادت زندگی می کنم

 مامان مهربونم


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پریزاد فرسادبخش در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 13:32 |
به سوی تو
به سوی تو به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم
بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
 به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی  .

|+| نوشته شده توسط پریزاد فرسادبخش در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 14:24 |
باباجونم

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

مشق اول

بابا آب داد
بابا نان داد

من آب می خواهم
نان می خواهم

معلممان می گوید بابا نان دارد
اما بابای من خسته است
انگار دیگر بابا نان ندارد

 آب هم که نمی بارد
بابا تشنه است
بابا نان ميـخواهد
بابا اینها را به ما نمی گوید
بابا براي نان دادن به من جان ميکند
بابا به زور هم كه شده به من نان ميدهد

ولی معلممان می گفت بابا نان دارد
من نان ميخواهم
آب مي خواهم
به من آموخته اند که

بابا آب داد . بابا نان داد

پس من از بابا آب مي خواهم . نان مي خواهم
بابا تا هميشه آب و نان مي دهد
من هم تا ابد آب و نان مي خواهم
بابای من چقدر خوب است
اما من خیلی بدم
یادم است بابا یک بار به من گفت: حيف از نان!

 

|+| نوشته شده توسط پریزاد فرسادبخش در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 13:39 |
بابا
محبت علی...!!

 

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

                    بیش از همه چیز گناه ما بود ولی

                    ما را به محبت علی بخشیدند

بابا جون خیلی زود منو تنها گذاشتی چرا با من این کار وکردی

زینب سس ور آی بابا مظلوم بابا مظلوم بابا

دارو نداریم آی بابا

بابای عزیزم امروز ۲۵ مهر ماه .دلم برات یه ذره شده مگه تو قول نداده بودی تا آخر با من باشی تو هم کم آوردی

بابای عزیزم عید فطر  همه ی دوستات با لباس ارتشی اومده بودن ولی تو نیومدی

بابا جون دارم دیوونه می شم خیلی دوستت دارم .می خوام بازم صدام کنی بازم نصیحتم کنی

بابای قشنگم می بینی تو این دنیا چقدر دورویی و بی رحمی وجود داره دوست دارم بابای عزیزم

با تمام وجود می پرستمت  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پریزاد فرسادبخش در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 2:16 |